محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2676
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرستاد و گفت : « پيش من نه امان داريد ، نه بيعت تا جابر بن عبد الله را پيش من آريد . » گويد : جابر پيش ام سلمه همسر پيمبر صلى الله عليه و سلم رفت و به دو گفت : « رأى تو چيست ؟ بيم دارم كشته شوم كه اين بيعت ضلالت است . » گفت : « راى من اينست . بيعت كنى ، به پسرم عمر بن ابن سلمه نيز گفتهام بيعت كند ، به دامادم عبد الله بن زموه نيز گفتهام بيعت كند . » دختر وى زينب ، دختر ابى سلمه ، زن عبد الله بن زمعه بود . پس جابر پيش بسر رفت و با او بيعت كرد . بسر چند خانه را در مدينه ويران كرد ، پس از آن سوى مكه رفت . ابو موسى ترسيد كه او را بكشد . بسر به دو گفت : « من كسى نيستم كه با يار پيمبر خدا چنين كنم . » و آزادش گذاشت . ابو موسى پيش از آن به يمن نوشته بود كه معاويه سپاهى فرستاده كه مردم را مىكشد ، هر كس را كه به حكميت معترف نباشد مىكشد . پس از آن بسر سوى يمن رفت كه عبيد الله بن عباس از طرف على عامل آنجا بود و چون از آمدن وى خبر يافت فرارى شد و به كوفه پيش على رفت و عبد الله بن عبد المدان حارثى را جانشين كرد كه چون بسر آنجا رسيد او را با پسرش بكشت . و هم بسر ، به بنه عبيد الله بن عباس برخورد كه دو پسر خرد سالش آنجا بودند و هر دو را سر بريد . بعضيها گفتهاند دو پسر عبيد الله پيش يكى از مردم بنى كنانه بودند كه باديه نشين بود و چون مىخواست آنها را بكشد مرد كنانى گفت : « چرا اينها را كه گناه ندارند مىكشى ؟ اگر مىخواهى بكشيشان ، مرا نيز بكش . » گفت : « چنين مىكنم . » و از مرد كنانى آغاز كرد و او را كشت ، پس از آن دو كودك را كشت ، آنگاه سوى شام بازگشت . گويند : مرد كنانى بر سر دو كودك جنگيد تا كشته شد . نام يكى از دو كودك عبد الرحمان بود و نام ديگرى قثم . بسر در مسير خود در يمن جمعى بسيار از